یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ الأحد ١٣ رمضان ١٤٣٩ Sunday, May 27, 2018
نشریه فعالان اقتصادی
کد خبر : ۱۸۲۲ گروه : گفت و گو تاریخ انتشار :دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵
روایت اولین پیک خانم دیجی‌کالا “تو دختری و نمی‌تونی!”

درست از لحظه‌ای که اسمم را به عنوان «کمک‌راننده» به واحد لجستیک دیجی‌کالا اعلام کردم، تمام فکر و ذکرم این بود که چه پیش می‌آید؛ حتی خودم هم شک داشتم که از پسش برمی‌آیم یا نه. اما خوب یا بد، داستان دقیقا از همان‌ لحظه شروع شده بود. برای اینکه کاری را انجام بدهی که تا الان کسی مثل تو انجام نداده، باید بتوانی اطرافیانت را قانع کنی. خوشبختانه همه‌چیز آن طور که می‌خواستم پیش رفت و مدیرانم همه‌جوره از ایده‌ی من حمایت کردند. پس داستان من و شما از همان لحظه شروع شد.

درست از لحظه‌ای که اسمم را به عنوان «کمک‌راننده» به واحد لجستیک دیجی‌کالا اعلام کردم، تمام فکر و ذکرم این بود که چه پیش می‌آید؛ حتی خودم هم شک داشتم که از پسش برمی‌آیم یا نه. اما خوب یا بد، داستان دقیقا از همان‌ لحظه شروع شده بود.

 

برای اینکه کاری را انجام بدهی که تا الان کسی مثل تو انجام نداده، باید بتوانی اطرافیانت را قانع کنی. خوشبختانه همه‌چیز آن طور که می‌خواستم پیش رفت و مدیرانم همه‌جوره از ایده‌ی من حمایت کردند. پس داستان من و شما از همان لحظه شروع شد. زمانی که احساس کردم سازمانم این‌قدر به من کارمند واحد محتوایش فضا می‌دهد که بخواهم برای یکی دو روز به دنبال ماجراجویی‌هایم بروم و یک جای دیگر این سازمان خیلی بزرگ کار کنم. حالا بماند که در این راستا چقدر هم قرار است گل از گلم بشکفد. احساس خوب کمک‌کردن به کنار، چون یکی از دلایل اصلی پاسخ آن ایمیل فراخوان و رفتن به واحد لجستیک دیجی‌کالا بود؛ اما دقیقا یک زمانی هست که دلت می‌خواهد برای سازمان خوب و مهربانت یک کاری انجام بدهی. حتی یک کمک کوچک؛ به همین سادگی؛ اما بازهم برای من این مهم‌ترین قسمتش نبود. یک کلام! دلم می‌خواست از نزدیک ببینمتان.

پس بهترین فرصت برای دیدن‌تان فراهم آمد و قرار بر این شد که من به عنوان «کمک‌راننده»، دو روز کاری را از ساعت ۸ صبح تا زمانی که آخرین بسته‌ی آن روز را به دستتان برسانیم، در خدمت واحد لجستیک باشم. شاید اولین خانمی که از طرف دیجی‌کالا قرار بود بیاید زنگ در خانه‌هایتان را بزند و بسته‌هایتان را با نیشی که تا بناگوش باز شده به شما تحویل بدهد. اولین مقصدمان یک جایی توی خیابان گاندی بود. راننده پیاده شد که بسته را به مشتری تحویل بدهد و به روی خودش هم نیاورد که این وسط یک کمک‌راننده‌ای هم دارد! آن لحظه انگار هرچقدر آب یخ در دنیا بود، یکجا روی من خالی شد. وقتی بسته را تحویل داد و سوار شد خیلی جدی گفتم: “آقا! من اومدم که کمک کنم. حالا که این طور شد، بسته‌ی بعدی رو خودم تحویل می‌دم و شما نباید بیاین.” جوابی نداد و انگار داشت توی دلش می‌گفت که “تو دختری و نمی‌تونی!” من هم داشتم توی ذهنم برایش شاخ‌وشانه می‌کشیدم که “یک بسته‌ست دیگه! میبرم تحویل می‌دم و میام.”

به مقصد دوم که رسیدیم، سریع پیاده شدم و گفتم بسته را به من بده که ببرم توی ساختمان. توی همین حالت دستگاه پوز را هم از داخل داشبورد ماشین برداشتم و همین‌طور که به سمت ساختمان می‌رفتم ‌گفتم: “نیایی‌آ. خودم بلدم. گیرنده خانومه. خانوما حرف همو بهتر می‌فهمن. بذار خودم بهش تحویل بدم.” مسوول حراست بانک که شاخ‌هایش از دیدن من درآمده بود، با خانم خریدار تماس گرفت و او آمد و کالایش را تحویل گرفت. بالاخره اولین تجربه‌ی تحویل کالا برایم با کمکِ راننده‌ای که البته باز هم طاقت نیاورده‌ بود که توی ماشین بماند انجام شد. شاید حق هم داشت. مسوولیت همه‌ی بسته‌ها و حساب و کتاب‌ها با او بود و اگر من یک جایی در این میان سوتی می‌دادم، به ضررش تمام می‌شد. خلاصه‌ اینکه روز اول با همراهی راننده‌ای که خیلی سخت توانسته‌ بود به دختری اعتماد کند که کارش پشت میز نشستن است و فقط بلد است با ورد و گوگل کروم کار کند، گذشت!

آن روز با روی خوش شما، انرژی مثبت‌تان و ترافیکی که انگار پایانی برایش نیست، شب شد. به‌قدری از برخورد خوبتان شگفت‌زده شده بودم که دلم نمی‌خواست بسته‌های آن شب تمام بشوند. هرچند نتوانستم دعوت آن خانم مسن را برای رفتن به منزل و صرف چای و شیرینی بپذیرم؛ اما طعم شیرینی‌هایی که با اصرار کف دستم گذاشت خستگی را از تنم بیرون آورد. رفتار آقایانی که با احترامِ تمام بسته‌شان را تحویل می‌گرفتند فراموش نمی‌کنم. کسانی که برای آنکه مبادا یک وقت اعتمادبه‌نفس من پایین بیاید، تعجبشان را از دیدن خانمی که بسته‌شان را آورده پنهان می‌کردند. یا زن و شوهری که از دیدن من آن‌قدر ذوق‌زده شدند که دختر کوچکشان دوید و آمد، ببیند چه خبر است و یک وقت چیزی را از دست ندهد! یا حتی پسر نوجوانی که بعد از دریافت جعبه‌اش یک ده هزار تومانی از کیف پولش درآورد تا به‌عنوان انعام به من بدهد و بعد از اینکه بهش گفتم، آوردن بسته‌شان وظیفه‌ی من است و همین رضایت‌شان به اندازه کافی حالم را خوب می‌کند، آن را به کیفش برگرداند، همگی قسمت کوچکی از اتفاقاتی بودند که در آن روز هیجان‌انگیز برای من افتاد.

ارسال خبر به ديگران

نام شما:
ايميل شما:
ايميل گيرنده:
توضيح:
کلیدواژه ها : توانمندی زنان     |     زنان شاغل     |     دیدار و گفت و گو     |    
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
نظر شما :
مشاهده نظرات
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
نظر شما :
جستجو در این شماره
پیشنهاد اول
از دیپلماسی اقتصادی تا صلح منطقه‌ای «مغلطه پنجره شکسته»، تزی است اقتصادی و ضد جنگ‌. باستیا، اقتصاددان کلاسیک ‌از این تز برای رد توجیه اقتصادی جنگ استفاده کرد تا اثبات کند تخریب و ...
آرشیو
گزارش
گفتگو
مقالات آموزشی
یادداشت
تازه ترین اخبار